تبليغاتX
خانوم کوچولو


خانوم کوچولو

دلنوشته های خانوم کوچولو

 

 

 

خداراشكر كه تمام شب صداي خرخر همسرم را مي شنوم . اين يعني او زنده و سالم در كنار من خوابيده است.


I am thankful for the husband who snores all night, because that means he is healthy and alive at home asleep with me


____________

 

خدا را شكر كه دختر نوجوانم هميشه از شستن ظرفها شاكي است.اين يعني او در خانه است و در خيابانها پرسه نمي زند.


I am thankful for my teenage daughter who is complaining about doing dishes, because that means she is at home not on the street


____________


خدا را شكر كه ماليات مي پردازم اين يعني شغل و در آمدي دارم و بيكار نيستم.


I am thankful for the taxes that I pay, because it means that I am employed.


____________

 

خدا را شكر كه لباسهايم كمي برايم تنگ شده اند. اين يعني غذاي كافي براي خوردن دارم.


I am thankful for the clothes that a fit a little too snag, because it means I have enough to eat


____________

 

خدا را شكر كه در پايان روز از خستگي از پا مي افتم.اين يعني توان سخت كار كردن را دارم.


I am thankful for weariness and aching muscles at the end of the day, because it means I have been capable of working hard


____________

 

خدا را شكر كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم.اين يعني من خانه اي دارم.

 

I am thankful for a floor that needs mopping and windows that need cleaning, because it means I have a home


____________

 

خدا را شكر كه در جائي دور جاي پارك پيدا كردم.اين يعني هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبيلي براي سوار شدن.

 

I am thankful for the parking spot I find at the far end of the parking lot, because it means I am capable of walking and that I have been blessed with transportation


____________

 

خدا را شكر كه سرو صداي همسايه ها را مي شنوم. اين يعني من توانائي شنيدن دارم.


I am thankful for the noise I have to bear from neighbors, because it means that I can hear


____________

 

خدا را شكر كه اين همه شستني و اتو كردني دارم. اين يعني من لباس براي پوشيدن دارم.


I am thankful for the pile of laundry and ironing, because it means I have clothes to wear


____________

 

خدا را شكر كه هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شوم. اين يعني من هنوز زنده ام.


I am thankful for the alarm that goes off in the early morning house, because it means that I am alive


____________

 

خدا را شكر كه گاهي اوقات بيمار مي شوم. اين يعني بياد آورم كه اغلب اوقات سالم هستم.


I am thankful for being sick once in a while, because it reminds me that I am healthy most of the time


____________

 

خدا را شكر كه خريد هداياي سال نو جيبم را خالي مي كند. اين يعني عزيزاني دارم كه مي توانم برايشان هديه بخرم.


I am thankful for the becoming broke on shopping for new year , because it means I have beloved ones to buy gifts for them


____________

 

خداراشكر...خدارا شكر...خدارا شكر


Thanks God Thanks God Thanks God

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 0:28 توسط خانوم کوچولو| |

 

 

 

نمیدانم چه میخواهم خدایا

به دنبال چه میگردم شب و روز

چه میجوید نگاه خسته ی من

چرا افسرده است این قلب پرسوز

 

ز جمع آشنایان میگریزم

به کنجی میخزم آرام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تیرگی ها

به بیمار دل خود میدهم گوش

 

گریزانم از این مردم که با من

به ظاهر همدم و یکرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت

به دامانم دو صد پیرایه بستند

 

از این مردم که تا شعرم شنیدند

به رویم چون گل خوشبو شکفتند

ولی آن دم که در خلوت نشستند

مرا دیوانه ای بدنام گفتند

 

دل من ای دل دیوانه ی من

که می سوزد از این بیگانگی ها

مکن دیگر ز دست غیر فریاد

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 16:20 توسط خانوم کوچولو| |

عشق من خدا
نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 18:10 توسط خانوم کوچولو| |

پر معنی ترین کلمه" ما" است...آن را بکار ببند.
عمیق ترین کلمه "عشق" است... به آن ارج بنه.
بی رحم ترین کلمه" تنفر" است...از بین ببرش.
سرکش ترین کلمه" هوس" است...بآ آن بازی نکن.
خود خواهانه ترین کلمه" من" است...از ان حذر کن.
ناپایدارترین کلمه "خشم" است...ان را فرو ببر.
بازدارترین کلمه "ترس"است...با آن مقابله کن.
با نشاط ترین کلمه "کار"است... به آن بپرداز.
پوچ ترین کلمه "طمع"است... آن را بکش.
سازنده ترین کلمه "صبر"است... برای داشتنش دعا کن.
روشن ترین کلمه "امید" است... به آن امیدوار باش.
ضعیف ترین کلمه "حسرت"است... آن را نخور.
تواناترین کلمه "دانش"است... آن را فراگیر.
محکم ترین کلمه "پشتکار"است...آن را داشته باش.
سمی ترین کلمه "غرور"است... بشکنش.
سست ترین کلمه "شانس"است... به امید آن نباش.
شایع ترین کلمه "شهرت"است... دنبالش نرو.
لطیف ترین کلمه "لبخند"است...آن را حفظ کن.
حسرت انگیز ترین کلمه "حسادت"است... از آن فاصله بگیر.
ضروری ترین کلمه "تفاهم"است... آن را ایجاد کن.
سالم ترین کلمه "سلامتی"است... به آن اهمیت بده.
اصلی ترین کلمه "اطمینان"است... به آن اعتماد کن.
بی احساس ترین کلمه "بی تفاوتی"است... مراقب آن باش.
دوستانه ترین کلمه "رفاقت"است... از آن سوءاستفاده نکن.
زیباترین کلمه "راستی"است... با ان روراست باش.
زشت ترین کلمه "دورویی"است... یک رنگ باش.
ویرانگرترین کلمه "تمسخر"است... دوست داری با تو چنین کنند؟
موقرترین کلمه "احترام"است... برایش ارزش قایل شو.
آرام ترین کلمه "آرامش"است... به آن برس.
عاقلانه ترین کلمه "احتیاط"است... حواست را جمع کن.
دست و پاگیرترین کلمه "محدودیت"است... اجازه نده مانع پیشرفتت بشود.
سخت ترین کلمه "غیرممکن"است... وجود ندارد.
مخرب ترین کلمه "شتابزدگی"است...مواظب پلهای پشت سرت باش.
تاریک ترین کلمه "نادانی"است...آن را با نور علم روشن کن.
کشنده ترین کلمه "اضطراب"است...آن را نادیده بگیر.
صبورترین کلمه "انتظار"است... منتظرش باش.
بی ارزش ترین کلمه "انتقام"است... بگذاروبگذر.
ارزشمندترین کلمه "بخشش"است... سعی خود را بکن.
قشنگ ترین کلمه "خوشروئی"آست... راز زیبائی در آن نهفته است.
تمیزترین کلمه "پاکیزگی"است... اصلا سخت نیست.
رساترین کلمه "وفاداری"است... سر عهدت بمان.
تنهاترین کلمه "گوشه گیری"است...بدان که همیشه جمع بهتر از فرد بوده.
محرک ترین کلمه "هدفمندی"است... زندگی بدون هدف روی آب است.
.... و هدفمندترین کلمه "موفقیت"است... پس پیش به سوی آن.
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 15:27 توسط خانوم کوچولو| |

ای خدا غصه نخور از تو فراری نشدم

بعد ازآن حادثه در کفر تو جاری نشدم

با وجودی که به حکم تو دلم زخمی شد

شاکی از آنکه مرا دوست نداری نشدم

ابر را چوب همین سادگی اش ویران کرد

من که ویران تر از آن ابر بهاری نشدم

ای خدا غصه نخور باز همین می مانم

من زمین خورده ی این ضربه کاری نشدم

هرکه می خواست مرا از تو جدا سازد دید

هرچه کردی تو به من از تو فراری نشدم

خدا جونم دوستت دارم

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 13:11 توسط خانوم کوچولو| |

                                        

 

 گفتند:«كلاغ» ، شادمان گفتم:«پر»

گفتند:«كبوترانمان» ، گفتم:«پر»

گفتند:« خودت» ، به اوج انديشيدم

در حسرت رنگ آسمان گفتم:«پر»

گفتند:«مگر پرنده اي؟» ، خنديدم

گفتند:« تو باختي»  و من رنجيدم

در بازي كودكان فريبم دادند

احساس بزرگ پر زدن را چيدم

آن روز به خاك آشنايم كردند

از نغمه ي پرواز جدايم كردند

آن باور آسماني از يادم رفت

در پهنه ي اين زمين رهايم كردند

                 ***

حالا، همه عزم پر گرفتن دارند

دستان مرا دوباره مي آزارند

همراه نگاه مات و بي باور من

از روي زمين به آسمان مي بارند

گفتند:«پرنده» ، گريه ام را ديدند

ديوانه ي خاك بودم و فهميدند

گفتم كه :«نمي پرد»، نگاهم كردند

بر بازي اشتباه من خنديدند

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 19:17 توسط خانوم کوچولو| |

 

حالمان بد نیست غم کم می خوریم

کم که نه ! هر روز کم کم می خوریم

آب می خواهم سرابم می دهند

عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب

از چه بیدارم نکردی آفتاب ؟؟؟

خنجری بر قلب بیمارم زدند

بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست

 از غم و نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد

یک شبه بیداد آمد داد شد

عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام

  تیشه زد بر ریشه اندیشه ام

عشق اگر این است مرتد می شوم

خوب اگر این است من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است

 کافرم دیگر مسلمانی بس است

در میان خلق سر در گم شدم

 عاقبت آلوده مردم شدم

بعد از این با بی کسی خو می کنم

 هرچه در دل داشتم رو می کنم

نیستم از مردم خنجر به دست

 بت پرستم ،بت پرستم ،بت پرست

بت پرستم بت پرستی کار ماست

 چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم

 طالعم شوم است باور میکنم

من که با دریا تلاطم کرده ام

 راه دریا را چرا گم کرده ام ؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن 

 من خودم خوشباورم گولم مزن

من نمی گویم که خاموشم مکن

 من نمی گویم مرا غم خوار باش

من نمی گویم ...

دگر گفتن بس است

گفتن اما هیچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شیرین! شاد باش 

 دست کم یک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما یاری نبود

قصه هایم را خریداری نبود !!!

وای ! رسم شهرتان بیداد بود

شهرتان از خون ما آباد بود

از درو دیوارتان خون می چکد

خون من ، فرهاد، مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شومتان

خسته از همدردی مسمومتان

این همه خنجر دل کس خون نشد

این همه لیلی .کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فریادتان

بی ستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پیشه ام

بویی از فرهاد دارد تیشه ام

عشق از من دور و پایم لنگ بود

قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پایم خسته بود

تیشه گر افتاد دستم بسته بود

هیچ کس دست مرا وا کرد ؟ نه!

فکر دست تنگ ما را کرد ؟ نه!

هیچ کس از حال ما پرسید ؟ نه!

هیچ کس اندوه ما را دید ؟ نه!

هیچ کس اشکی برای ما نریخت

هر که با ما بود از ما میگریخت

چند روزی ست حال و روزم دیدنیست 

 حال من از این و آن پرسیدنیست

گاه بر روی زمین زل می زنم 

 گاه بر حافظ تفائل میزنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت

 یک غزل آمد که حالم را گرفت

ما ز یاران چشم یاری داشتیم  

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 23:48 توسط خانوم کوچولو| |

 

تو به من خندیدی

 

و نمیدانستی من به چه دلهره

 

از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

 

باغبانی از پی من تند دوید

 

سیب را دست تو دید

 

غضب آلوده به من کرد نگاه

 

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

 

و تو رفتی هنوز سالهاست

 

گردش گام تو تکرار کنان میدهد آزارم

 

و من اندیشه کنان غرق این پندارم که

 

چرا خانه کوچک ما سیب نداشت...

نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 16:12 توسط خانوم کوچولو| |

 

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم   ...       وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم

 

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست    ...        گر شکستیم ز غفلت ، من و مایی نکنیم

 

یادمان باشد سر سجاده عشق           ...       جز برای دل محبوب دعایی نکنیم

 

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند       ...      طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 20:32 توسط خانوم کوچولو| |

 

دلــــم انگــاري گرفــــته

قــــد بغـــض ياكريمـــــا

عصر جمعه توي ايوون

ميــشـــينم مـــثل قديــمـا

تو دلم ميگــــم آقاجــــون

تو مرادي من مريــــــدم

من به اندازهء وسعــــــم

 طعـــم عشقت و چشيدم

كاشكي از قطرهء اشكت

كمي آبــــــــــرو بگـيرم

يعني توچشمهء چشمـات

با نگات وضــو بگــيرم

براي لحظـــــــهء ديــدار

از قديما نقشــــــه داشتـم

يه دونه هديــــهء نا چيـز

واسه تو كنـــار گذاشتــم

يادمــــــــه يكي بهم گفت

هركي تنهاست توي دنيا

يه دونه نامهء خوش خط

بنويســــه واســـــه آقــــا

كاغذ نامـــــه رو بــعدش

توي رودخــــــونه بريزه

بنويســه واســه مـــولاش

خاطــــرت خيلي عزيـزه

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 13:15 توسط خانوم کوچولو| |

 

حـــــــال و روزم عجب باراني است

قسمتم لحظه هاي طوفانــي است

آي مـــــردم شمـــــا نمـــــي دانــــيد

توشه ام يك سبد پشيمانــــي است

عابـــــــر كوچـــــــــه هاي دلتنـــــگي

شعرهايم سكــــوت طولانـــــي است

من خموشــم ولي دروغ اســـــت اين

قعر دريــــا هميشـــــه طوفاني است

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 16:28 توسط خانوم کوچولو| |

مي گي عاشق برفي ولي طاقت يه گوله برف ونداري...

مي گي عاشق باروني ولي وقتي بارون مياد چتر بالا سرت مي گيري...

مي گي عاشق پرنده هايي ولي اونا رو تو قفس حبس مي كني...

مي گي عاشق گلايي ولي اونا رو از شاخه جدا مي كني...

چطور مي خواي نترسم وقتي مي گي عاشقمي؟؟؟؟؟؟

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 23:47 توسط خانوم کوچولو| |

 

مي رسد روزي كه فريـــاد و فغان ها سر كني

مي رسد روزي كه احســـاس مرا باور كنـــــي

مي رسد روزي كه نادم باشي از رفتار خويش

خاطـــــرات رفتـــــه ام را مو به مو از بر كنـــي

مي رسد روزي كه تنـــــها ماند از من يادگـــار

نامـــــــه هايم را تو با درياي اشكت تــــر كني

مي رسد روزي كه تنها در مسير بي كســـي

بوتــه هاي وحشـــي گل را ز غم پـــرپــــر كني

مي رسد روزي كه صبرت سر شود در پاي من

آن زمـــان احســـاس امروز مرا بــــاور كنــــــــي

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 23:34 توسط خانوم کوچولو| |

 

بس كه از حيرت فرو ماندم به كار خويشتن

كار خود كردم رها از كردگار خويشتن

شمع بي پروانه مانم كه از بي همدمي

هرچه دارم اشك مي سازم نثار خويشتن

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 8:41 توسط خانوم کوچولو| |

به اشتباه جاي «شما»ي مؤدبانه و خشك را با «تو»ي صميمانه عوض كرد و مرا به عوض شما تو خواند.بي اختيار روياي خوشبختي بر روح شيفتۀ من بوسه زد.اكنون متفكرانه پيش روي او ايستاده ام و نمي توانم لحظه اي از او ديده بر گيرم.

به زبان مي گويم:«شما چه پسر مؤدبي هستيد» اما در دل فكر مي كنم:«چقدر تو را دوست دارم»

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 8:40 توسط خانوم کوچولو| |

 

به شوق اینکه بیایی ببینـــــــمت یکبار                 چقدر بی تو نشستم کنار این دیوار

به شهر عشـــق پر از خاطرات اکلیــــلی               به انتـــــظار تو تا صبــح بوده ام بیدار

شبیه سقف ترک خورده زیر سیل اشک               هزار مرتبـــه در خویش گشته ام آوار

در آر تیغ و بکش راحتم بکن ای عشـــق               شکــار زخمی خود را مکن چنین آزار

به جز تو هیچکس آرامشـــم نخواهد داد                بیا دوبـــاره قدم روی چشم من بگذار

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 16:37 توسط خانوم کوچولو| |

 

در شب كوچك من

افسوس باد با برگ درختان ميعادي دارد

در شب كوچك من دلهرۀ ويرانيست

گوش كن

وزش ظلمت را مي شنوي؟؟؟

من غريبانه به اين ظلمت مي نگرم

من به نوميدي خود معتادم!!!

 

آنكه مست آمد و دستي به دل ما زد و رفت

من در اين خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

خواســت تنهايــي مــا را به رخ ما بكـــشــد

طعنـــــه اي بر در اين خانــــۀ تنــها زد و رفت

 

تنهايي غم انگيزترين واژه ايست كه لحظه به لحظه عمر را با او سپري كرده ام

در تمام شب چراغي نيست

و ماه در وسعت بي انتهاي آسمان خويش تنهاست

و قلب من

در شبهاي بي ستاره تنهاترين است...

                                                          شب بخیر

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 0:23 توسط خانوم کوچولو| |

 

او كه ماند نخواهد رفت  !!!!!!!  او كه رفته نخواهد رسيد !!!!!!! او كه رسيده است پنهان است !!!!!!!  اين همه از شكستن و سكوت چه عايد آينده خواهد شد؟؟؟؟؟؟؟؟

رفتن هم حرف عجيبي است شبيه اشتباه آمدن..........تو بگو دايره تا كجاي اين نقطه خواهد گريست ؟؟؟؟؟؟؟؟ !!!!!!!

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 0:20 توسط خانوم کوچولو| |

 

هرچه کردم نشوم از تو جدا بدتر شد                          از دل ما نرود مهر و وفا بدتر شد

مثلا خواستم این بار موقر باشم                                و به جای تو بگویم که شما بدتر شد

آسمان وقت قرار من و تو  ابری شد                            تازه با رفتن تو وضع هوا بدتر شد

چاره دارو و دوا نیست که حال بد من                          بی تو با خوردن دارو و دوا بدتر شد

روی فرش دل من جوهری از عشق تو ریخت                آمدم پاک کنم عشق تو را بدتر شد 

نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 23:13 توسط خانوم کوچولو| |

 

با مداد رنگی هایم یاد خوب آمدنت را نقاشی کردم و جادهء سفید رفتنت را خط خطی.کسی نیست که زندگیم را دیکته کند غلطهایم را بگیرد و دور روزهای اشتباهم را خط بکشد و مجبورم کند از روی تجربه هر کدام را ده بار دوره کنم.جغرافیای بودن تو مرز دریا را گرفته.آنجا که تویی ماهی ها نمی توانند بیایند تا چه رسد به من.

 

گفتی که تو را عذاب خواهم فرمود                  من در عجبم که در کجا خواهد بود

آنجا که تویی عذاب نبود آنجا                          آنجا که تو نیستی کجا خواهد بود

                                                                                                                 شب بخیر

نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 1:44 توسط خانوم کوچولو| |


Design By : Night Skin